تاریخ : شنبه 22 فروردین 1394 | 01:10 ب.ظ | نویسنده : محدثــــه
ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : به ﻨﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ؟ ﻫﺮﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ، ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ: ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ. ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ. ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ : ﭘﻮﺳﺖ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ …!
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ . ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻟﻮﮐﺲ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ، ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﯾﺨﺖ . ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻫﺮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺁﺑﯽ ﮔﻮﺍﺭﺍ، ﺷﻤﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟
ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ ! ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ: ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ؟ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ِ ﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ، ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ.
افسوس که حقیقت درون انسانها دیر آشکار می شود.

پی نوشت:

قبل از عید یه پست گذاشته بودم و عید رو تبریک گفتم خدمتتون. اما الان متوجه شدم منتشر نشده و به حالت چرک نویس مونده بوده!!! پس الان با یک عذرخواهی و تاخیر زیاد دوباره سال نو رو تبریک میگم و آرزو میکنم این سال جدید براتون بهترین باشه.


تاریخ : یکشنبه 24 اسفند 1393 | 03:56 ب.ظ | نویسنده : محدثــــه
هرچه روح تو عظیم تر باشد.......
اشتباهات دیگران کوچک تر می نماید، 
هر چه بزرگوارتر باشی کمتر به دیگران نیازمندی، 
هر چه کمتر نیازمند باشی ، کمتر از آنان دلگیر می شوی،
هر چه کمتر دلگیر شوی، کمتر آسیب می بینی،
هر چه کمتر آسیب ببینی، راحت تر می بخشی.......
ظرفیت روحت افزون بادا ای عزیز......


تاریخ : سه شنبه 21 بهمن 1393 | 11:52 ق.ظ | نویسنده : محدثــــه


تاریخ : سه شنبه 30 دی 1393 | 02:26 ب.ظ | نویسنده : محدثــــه
یک زن گرانبها ترین اعجاز خداست،،،،،،
برای داشتنش باید وضوی باران گرفت؛؛؛؛
وبه نام عشق ؛؛شبنم وار بر عطر او سجده کرد؛؛؛
و هزار هزار گل سرخ را تسبیح لحظه هایش نمود؛؛؛
او اجابت میکند ،عشقی، بالاتر از خورشید؛؛؛
و زیباتر از مهتاب را،،،
و تنها یک زن میداند آیین دوست داشتن را؛؛؛؛
و آنقدر زیبا هدیه میکند این عشق را که سیراب شوی؛؛؛؛ 
اری میدانی که او ؛؛؛؛
سردار عشق است؛؛؛
و بهشت کمترین سرزمین اوست.
         

                                             ♡♥تقدیم به همه خانمای دنیا♡♥


تاریخ : دوشنبه 22 دی 1393 | 12:44 ق.ظ | نویسنده : محدثــــه
ﺟﻚ ﺍﺯ ﻳﮏ ﻣﺰﺭﻋﻪﺩﺍﺭ ﺩﺭ ﺗﮑﺰﺍﺱ ﻳﮏ ﺍﻻﻍ را ﺑﻪ ﻗﻴﻤﺖ 100 ﺩﻻﺭ خرید. ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺰﺭﻋﻪﺩﺍﺭ ﺍﻻﻍ ﺭﺍ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﺑﺪﻫﺪ. ﺍﻣﺎ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻣﺰﺭﻋﻪﺩﺍﺭ ﺳﺮﺍﻍ جك ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ‏« ﻣﺘﺄﺳﻔﻢ ﺟﻮﻭﻥ .
ﺧﺒﺮ ﺑﺪﻱ ﺑﺮﺍﺕ ﺩﺍﺭﻡ . ﺍﻻﻏﻪ ﻣﺮﺩ .‏»
ﺟﻚ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ‏« ﺍﻳﺮﺍﺩﻱ ﻧﺪﺍﺭﻩ . ﻫﻤﻮﻥ ﭘﻮﻟﻢ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺑﺪﻩ. ‏»
ﻣﺰﺭﻋﻪﺩﺍﺭ ﮔﻔﺖ : ‏«ﻧﻤﻲﺷﻪ . ﺁﺧﻪ ﻫﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺧﺮﺝ ﮐﺮﺩﻡ ..‏»
ﺟﻚ ﮔﻔﺖ: ‏«ﺑﺎﺷﻪ. ﭘﺲ ﻫﻤﻮﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻩ.‏»
ﻣﺰﺭﻋﻪﺩﺍﺭ ﮔﻔﺖ: ‏«ﻣﻲﺧﻮﺍﻱ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﭼﻲ ﮐﺎﺭ ﮐﻨﻲ؟‏»
ﺟﻚ ﮔﻔﺖ: ‏«ﻣﻲﺧﻮﺍﻡ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﮐﻨﻢ.‏»
ﻣﺰﺭﻋﻪﺩﺍﺭ ﮔﻔﺖ: ‏«مگر ﻤیشه ﻳﻪ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﮔﺬﺍﺷﺖ!»
ﺟﻚ ﮔﻔﺖ: ‏« ﻣﻌﻠﻮﻣﻪ ﮐﻪ ﻣیشه. ﺣﺎﻻ ﺑﺒﻴﻦ. ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﮐﺴﻲ ﻧﻤﻲﮔﻢ ﮐﻪ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.‏»
ﻳﮏ ﻣﺎﻩ ﺑﻌﺪ ﻣﺰﺭﻋﻪﺩﺍﺭ ﺟﻚ ﺭﻭ ﺩﻳﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: ‏«ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺍﻻﻍ ﻣﺮﺩﻩ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟‏»
ﺟﻚ ﮔﻔﺖ: ‏«به ﻗﺮﻋﻪﮐﺸﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﺶ و اعلام كردم فقط با 2$ بصورت قرعه كشو صاحب یك الاغ شوید . به 500 نفر 500ﺑﻠﻴﺖ 2 ﺩﻻﺭﻱ ﻓﺮﻭﺧﺘﻢ  ﻭ 998 ﺩﻻﺭ ﺳﻮﺩ ﮐﺮﺩﻡ.‏»
ﻣﺰﺭﻋﻪﺩﺍﺭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: ‏«ﻫﻴﭻ ﮐﺲ ﻫﻢ ﺷﮑﺎﻳﺘﻲ ﻧﮑﺮﺩ؟‏»
ﺟﻚ ﮔﻔﺖ: ‏«ﻓﻘﻂ ﻫﻤﻮﻧﻲ ﮐﻪ ﺍﻻﻍ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﻣﻦ ﻫﻢ2$ ﺩﻻﺭﺵ ﺭﻭ ﭘﺲ ﺩﺍﺩﻡ.‏

درست مصداق همین smsﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ 
برامون ارسال میشه ،
که  ﺗﻮ ﻓﻼﻥ ﻣﺴﺎﺑﻘﻪ ﺷﺮﮐﺖ ﮐﻨﯿﺪ ،
ﻫﺰﯾﻨﻪ ﻫﺮ ﭘﯿﺎﻡ ﻓﻘﻂ 30 تومنه !…

                                                                                


تاریخ : شنبه 13 دی 1393 | 09:29 ب.ظ | نویسنده : محدثــــه
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺪﻭﻧﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩی و بآﺯﻡ ﺍﺯﺕ ﺩفآﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻗﺪﺭﺷﻮ ﺑﺪﻭﻥ!!! 

ﺍﻭﻥ یآ «عآﺷﻘﺘﻪ» یآ «مآﺩﺭﺗﻪ» . . . 

                                                       Image result for ‫عاشق و مادر‬‎            


تاریخ : دوشنبه 8 دی 1393 | 12:25 ب.ظ | نویسنده : محدثــــه
سلامم

به علت داشتن نت کم سرعت فعلا آپ نمیشود...

+ اینجا مشهد است ..آپ شدن این پست را از کافی نت میبینید!!

+ فقط نظرات را میتوانیم تایید بفرمائیم!


تاریخ : چهارشنبه 3 دی 1393 | 02:28 ب.ظ | نویسنده : محدثــــه
سلام

یکشنبه با چند تن از دوستان تصمیم گرفتیم که دوباره مثل پارسال پیاده بریم حرم. پارسال روز شهادت امام رضا رفته بودیم و خیلیییییییییی شلوغ بود . امسال هم موقع شهادت پیامبر (ص) بود. حواسمون نبود که باز هم حرم شلوغه و اصلا حواسمون نبود که شهادته( در این حد ادمای حواس جمعی هستیم ما!!!)
وقتی یادمون افتاد که دیگه دیدیم همه برنامه ریزی ها انجام شده پس بی خیال شدیم  و رفتیم..برخلاف پارسال که 2 ساعت در راه بودیم امسال نیم ساعتی صرفه جویی کردیم و زودتر رسیدیم .. طبق انتظار بی نهایت شلوغ بود. در راه برگشت به خاطر ازدحام یه مسیر نسبتا طولانی رو باید پیاده طی میکردیم تا به ایستگاه مترو برسیم
خلاصه کلام اینکه اینقدر دور خودمون چرخیدیم که 3 ساعت طول کشید!(خیلی زیاده خدا وکیلی با خستگی ای که ما داشتیم!).. شنبه ظهر از طرف جمعیت هلال احمر مشهد به اینجانب اس ام اسی ( همون پیامک خودمون) رسید  که بیاین کمک که نیرو کم داریم!‌منم تازه از خونه یکی از اقوام برگشته بودم و حسش نبود همون موقع پاشم برم هلال..! واسه همین گفتم بی خیالش!‌اما در طی یک اقدام خودجوش با همه خستگی که از پیاده روی حرم داشتم بلند شدم و طی یکسری هماهنگی ها جزو نیروهای اعزامی قرار گرفتم و خودم رفتم در یکی از مدارس مستقر شدم( خودم رفتم چون صبح نیروها اعزام شده بودن) خلاصه اینکه با همه اون خستگی تشریف بردم و مشغول انجام کمک های پزشکی و پرستاری به زواران شدم..
شروع کار من ساعت 4 روز یکشنبه بود که در سه شنبه ساعت 2 بعد از ظهر تموم شد!
3 نفر بودیم...!‌یکی از دوستان شب ها میرفت خونه و من و دوستم خانم X (نمیخوام اسمش رو بگم میترسم ریا بشه!!!) شب ها میموندیم.. خوشبختانهههه خیلی خوشبختااانه از ساعت 12:30 به بعد زواران عزیزمون میگرفتن میخوابیدن و به ما مراجعه نمیکردن( همینجا تشکر میکنم که گذاشتن ما چند ساعتی بخوابیم) اما عوضش صبح تلافی درمیاوردن و مهلت نمیدادن.. نمیگم بدون 1 دقیقه استراحت بودیم..نه!! اما 10 دقیقه بیکار بودیم و یه نفر هم نمیومد اما یهو همه میرختن داخل اتاق!‌.. یکی از همین شب ها فقط من و خانم X بودیم که همه یهو ریختن داخل اتاق!‌ من یه طرف دستم به پانسمان بود .. یه دستم به فشارسنج باز از یه طرف داشتم شرح حال میگرفتم و از طرف دیگه داشتم میگفتم خواهشا نوبت رو یکم رعابت کنید و همه تو اتاق جمع نشن تا بتونیم رفت و امد کنیم! ( حالا اینهمه حنجره پاره کردیم ولی کو گوش شنوااا)

جلسه آموزشی هم داشتیم برای زدن آنژوکت و سرم و تزریقات..!‌از الان بگم هرکی آنژوکتی چیزی خواست بگه من در خدمتم هااا( مدیونید اگه فکر کنید بد میزنم!!!)... یه بنده خدایی از همون افراد هلال که به ما در راه رضای خدا آنژوکت زدن رو یاد میداد داوطلب شد که ما براش برای اولین بار آنژوکت بزنیم..از اونجایی که بنده از شجاعت زیادی برخوردارم داوطلب شدم و گفتم عیب نداره خودش هست بهم میگه و کمکم میکنه ..!!
رفتم و تورنیکت رو بستم و رگ در عرض 3 سوت!! پیدا شد.. وقتی سوزن رو داخل ورید زدم دیدم خونی نمیاد!‌ یکم باهاش بازی کردم تا مطمئن شدم در جای درست قرار گرفته... کلا در اخر دیگه زدم و درست زدم با کمک.. اما بنده خدا دادش رفت هوا! که آییییییی هنوز که نیم ساعت گذشته سوزشش رو دارم حس میکنم!! من در اون لحظه: 

کلا بگم خیلییییییییییی خوش گذشت بهمون و برای بار اول واقعا عالی بود
خودم رو خیلی خوب شناختم.. دو مورد حمله عصبی و فینت داشتیم که خانمه بیماری قلبی هم داشت ( من قبلا ها به مامانم میگفتم من میدونم که هول نمیکنم و خونسردم و میتونم کارم رو به نحو احسنت انجام بدم اما مادر گرامی میگفت فکر میکنی! بذار تو شرایطش قرار بگیری) و من کارم رو عالی انجام دادم.. طوریکه مورد تشویق عموم قرار گرفتم و دوستام میگفتن عالی عمل کردی!‌وقتی برای مامانم وقایع رو تعریف میکردم گفتم دیدی مامانی جووون.. من که گفتم من میتونم..!!

از الان دارم لحظه شماری میکنم واسه اعزام بعدی!!!



تاریخ : جمعه 28 آذر 1393 | 02:36 ب.ظ | نویسنده : محدثــــه

همکلاسی غم های منـــ

چه زود گذشت ترم باهم بودن

شاگرد اول عشق تو شدی و من

باز هم مشروط چشمــــانت شدم



تاریخ : یکشنبه 23 آذر 1393 | 11:49 ب.ظ | نویسنده : محدثــــه
ﻋﺼﺮ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺯﯾﺒﺎ، ﯾﮏ ﻭﻛﻴﻞ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﮐﻪ ﺳﻮﺍﺭ ﻟﯿﻤﻮﺯﯾﻦ
ﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺷﯿﺸﻪ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﻭ ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ
ﺟﺎﺩﻩ، ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻋﻠﻒ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﺘﺎﺛﺮ
ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﺵ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ
ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﺗﺎ ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ ﺷﻮﺩ. ﺍﻭ ﺍﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﻭ ﻣﺮﺩ
ﭘﺮﺳﯿﺪ " ﭼﺮﺍ ﻋﻠﻒ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯾﺪ؟"
ﻣﺮﺩ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ، " ﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﭘﻮﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪﻥ ﻏﺬﺍ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ.
ﻣﺠﺒﻮﺭﯾﻢ ﮐﻪ ﻋﻠﻒ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ."
ﻭﮐﯿﻞ ﮔﻔﺖ" :ﺷﻤﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﯾﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ
ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ."
" ﺍﻣﺎ ﺁﻗﺎ، ﻣﻦ ﯾﮏ ﺯﻥ ﻭ ﺩﻭ ﺑﭽﻪ ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻡ. ﺁﻧﻬﺎ ﺯﯾﺮ ﺁﻥ ﺩﺭﺧﺖ
ﻫﺴﺘﻨﺪ."
ﻭﻛﻴﻞ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ،" ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﯿﺎﻭﺭ" ﻭ ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮ
ﮔﻔﺖ، " ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺑﯿﺎ."
ﻣﺮﺩ ﺩﻭﻡ ﺁﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ، "ﻣﻦ ﻫﻢ ﯾﮏ ﻫﻤﺴﺮ ﻭ ﺷﺶ ﺑﭽﻪ
ﺩﺍﺭﻡ!"
ﻭﻛﻴﻞ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ، "ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﯿﺎﻭﺭ." ﻫﻤﻪ ﺳﻮﺍﺭ
ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺷﺪﻧﺪ.
ﺩﺭ ﻣﺴﯿﺮ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻭﻛﻴﻞ ﻛﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ،
" ﺁﻗﺎ، ﺷﻤﺎ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﺴﺘﻴﺪ. ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺳﭙﺎﺱ ﮔزﺍﺭﻳﻢ
ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﻣﻲ ﺑﺮﻳﺪ.
ﻭﻛﻴﻞ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ، " ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺧﺮﺳﻨﺪﻡ. ﺷﻤﺎ ﻋﺎﺷﻖ
ﺧﺎﻧﻪ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﻴﺪ ﺷﺪ؛ ﻋﻠﻒ ﻫﺎﯼ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﺪﻭﺩ ﻳﻚ ﻣﺘﺮ ﺑﻠﻨﺪﻱ
ﺩﺍﺭﻧﺪ" 


  محبت خیلی از آدما هم همینجوریه


تاریخ : چهارشنبه 19 آذر 1393 | 12:16 ق.ظ | نویسنده : محدثــــه
من ســراپا همـــه زخمــم ،

تـــو ســراپا همــــه انگشت ِ نــوازش بــاش......


تاریخ : جمعه 14 آذر 1393 | 03:15 ب.ظ | نویسنده : محدثــــه
اگه از همون اول به جای مرد که گریه نمیکنه میگفتن مرد که نامردی 

نمیکنه الان خیلی زندگی بهتری داشتیم...




تاریخ : شنبه 8 آذر 1393 | 09:24 ب.ظ | نویسنده : محدثــــه
سلام

خدا بخیر کنه فردا رو...!
امتحان میان ترم دارم و این استاد عزیزمون نمیخواد قسمتی رو که میان ترم میگیره رو برای پایان ترم حذف کنه! 
متاسفانه من نمیدونم چرا دخترا اصلا با هم هماهنگ نیستن! یعنی همش میگن اره ما هماهنگیم و پایه جمع و از این حرفا ولی همش برعکس درمیاد

من از همینجا واقعا باید اعتراف کنم به پسرا حسودیم میشه.. خدایی خیلی با هم هماهنگ هستن و وقتی قراره کاری انجام بدن یکیشون هم ساز مخالف نمیزنه... 

امروز تو وایبر کلی با بچه ها حرف زدیم اخر سر یکی از دوستان گفت: خب محدثه جان شما بخون که اگه استاد قبول نکرد خدایی نکرده نمرش رو از دست ندیم...
من :|

گفتم عزیزمم! من اگه بخونم فردا 100 درصد امتحان رو میدم اگه میگم کنسل شه به خاطر اینه که وقتم تلف نشه که اخر سر فردا امتحان رو ندیم!! 
آقا اصلا میگم وقتی قرار نیست حذفش کنه چه کاریه ادم امتحان بده!

در آخر چند نفر از دوستان اعلام آمادگی کردن که امتحان فردا رو کنسل کنیم...!
منم که سر حرفم هستم و نمیخونم .. دیگه تا خدا چی بخواد

" خدایا در این مدت درس و دانشگاه ما را از دست چنین دوستانی که هنوز در دوران دبیرستان خود مانده اند مصون بدار"

و من الله توفیق...



بعدا نوشتم: امتحاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بووووووووود... نمرم 20 بیسته!!! 


تاریخ : جمعه 7 آذر 1393 | 08:31 ب.ظ | نویسنده : محدثــــه
سلام..
دوستای خوب همیشه با کارهاشون و حتی رفتارشون یه کاری میکنن که تو همیشه یه حس خوبی داشته باشی.. همیشه به خودت افتخار کنی که همچین دوستایی داری
 همیشه باعث میشن یه لبخند رو لبت باشه 
و اینها باعث میشه وقتی قراره ببینیشون دل تو دلت نباشه و منتظر باشی و لحظه شماری کنی برای دیدنشون برای اینکه درکنارشون باشی

دوستای عزیزم...همتون رو خیلی خیلی دوست دارم
و از همینجا باید اعتراف کنم که فکر همچین محبتی رو نمیکردم..مرسی از پیام های تبریکتون چه تبریک های به قول معروف حضوریتون چه پیام هایی که در شبکه های اجتماعی بهم دادین... 

این گل تقدیم به همه دوستای عزیزم



+ بعدا نوشتم: امروز رفته بودم یه مهمونی با حضور اقوام... فهمیدم به چند نفر محبت نیومده...پس باید رویه رو عوض کنم
+ آخ جوننن فردا کلاس زبان دارم! کلاس این ترممون عالیه و من براش لحظه شماری میکنممم.. خدایا کاشکی این ترم یکم بیشتر تر طول بکشه دلم نمیخواد تموم شه... 
+ ترم دیگه نمیتونم کلاس زبان برم..
+ بفرمائید شله زرد.. امروز به لطف خاله جونم یک کاسه هم به ما رسید! البته چون زود خورده شد فرصت نشد ازش عکس بگیرم این عکس رو از نت گرفتم



تاریخ : چهارشنبه 5 آذر 1393 | 09:43 ب.ظ | نویسنده : محدثــــه
یک حرفی احسان علیخانی زد ٬ خیلی قشنگ بود . گفت: از مرتضی پاشایی پرسیدم الان که میدانی بیماریت سرطان بدخیمه ودرمان نداره زندگیت چه فرقی کرده ؟
مرتضی گفت : زندگیم فرقی نکرده ٬ همون کارهایی را میکنم که قبلا میکردم ولی با شماها یک فرقی دارم ٬ قدر ثانیه های زندگیم را بیشتر می دونم و از هر ثانیه بیشتر از شما لذت میبرم . قدر نگاه مادرم و لبخند پدرم را بیشتر از شماها میدونم . هر ثانیه از عمرم را با عشق سپری میکنم چون هر لحظه ممکنه این نفس بره و بر نگرده ٬ چون میدونم دیگه فرصت جبرانی نیست باید بهترین باشم باید بهترین استفاده را بکنم .

بیایید بجای اندوه ما هم چنین کنیم و از زندگی لذت ببریم شاید فردایی نبود .
فردا خیلی دیر است .
همین الان تغییر کن .
همین الان خوب باش
روحت شاد.....



تعداد کل صفحات : 5 ::      1   2   3   4   5  

  • paper | ماه موزیک | خرید لینک
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic